اینجا کربلاست ...

چرخی به دور ضریح می زند... انگار میکنه که تمام عمرش جایی به این شکل ندیده است!... حسرت به جانش چنگ می اندازد و شاید بیش از پیش جانش را می سوزاند... و غمی پر از غطبه دلش را از عمق جان!...

اشک هایش انگار یخ زده اند، قفط نگاه میکنه... باورش نمی شود!! دستش را محکم بر ضریح گره می زند...

کار نشد نداشت!!!...

یاد آن روز می افتد...

آن روز که دستش را آرام به دستگیره در گره داد!... در غژغژی کرد و بر پایه اش چرخید... زن داخل شد...

مثل بچه های قلک به دست، انگار که چیزی را در کیفش مخفی کرده باشد، با احتیاط نسبتاً مشخصی! کیف را دودستی محکم گرفته بود و اطرافش را محتاطانه می پایید!...

اولین بارش بود!... اولین گذرش به چنین جایی!

کفش های بدون پاشنه اش کسی را متوجه ورود او نکرد! با اضطراب، کیفش را روی شانه هایش صاف کرد و محکم با دودست فشرد!... انگار که چیزی را زیر لب زمزمه کرد...

شلوغ بود و نسبتاً همهمه ای!...چند نفی به صف ایستاده بودند و هنوز مانده بود تا به او برسد...

چادر زنگ و رورفته ای اما تمیزش را جمع وجود کرد و روی یکی از صندلی های مشکی اطراف اتاق، بدون اینکه تکیه بدهد، با حالتی موقتی نشست...

حرکات مداوم پایش، نشان از انتظار بود یا اضطراب، معلوم نبود!!...

آرام آرام به جلو قدم برداشت... کیف را روی میز گذاشت. با حالتی معصومانه انگار که می خواست چیزی را کشف کند به چشمان فرد پشت میز خیره شد!

دسته صندلی را سریع در آورد، روی میز گذاشت و آرام به طرف فرد حرکت داد...

مرد بیخیال نگاه کرد...

- پاست پورت؟!

زن اخم هایش را در هم کشید!... انگشتش را به دهان گذاشت و سرش را پایین انداخت... هاج وواج سرش را بالا آورد و با حالتی معصومانه گفت:

- خدا خیرت دهد مادر!... من که از چیزهای خارجکی ندارم! اگر آقا بطلبد یک دل دارم و یک آرزو!... و همین یک ذره پول را... مرد چهره شکسته زن را براندازی کرد. می دانست نمی تواند راهیش کند!...

- چقدر است؟!

دو طرفش را نگاه کرد، سرش را کمی جلو تر برد و با لهجه ای روستایی از توابع کاشان آهسته گفت:

-« تمام دارای ام!... فکر کنم حاصل 1 سال و نیم کار کارگری ام می شود مادر!...»

مرد نگاه نگاهی کرد و...

به سرعتی که نشان از تجربه کاری اشت بود، پول ها را شمرد! من منی کرد و بریده بریده، جوری که انگار می خواست زن را برای خبر بدی آماده کند گفت:

-« مادرم... انشاالله... انشاالله هر چند زودتر قسمتتان شود اما... اما برای رفتن... ناچار دو برابر این پول لازم است!»

خشکش زد!، بدون حرکت فقط به کارمند« شرکت مسافربری!» نگاه می کرد و با حالتی م؟؟؟؟؟؟؟؟ به چشم ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مانده بود!

کار نشد ندارد!

اشک های نشسته بر بالای پلکش ناخودآگاه از چشم ها ؟؟؟؟؟؟ شد!

-« یا حسین... یا حیسن... یاحسین... یا ...»

مدام با خود تکرار می کند!...

دستانش را محکم تر از قبل بر ضریح گره می زند.

گونه هایش از اشک های دل داغش گرم می شود!...

من نشنید... سرش را بر ضریح تکیه می دهد...

اینجا دیگر مثل آن« شرکت مسافربری» نیست که صدای هق هق هایش نظر کسی را جلب کند!

از کاشان تا به اینجا را زیادی را نپیموده است! کمتر از آنی بود که همیشه فکرش را میکرد!

باورش نمی شد!... کار نشد نداشت!!!

صدای بلندگو دل زن را همراهی می کند...

« بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا

تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده

تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا»

تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا...

شهید کربلا... شهید کربلا... شهید کربلا... آخ... شهید کربلا...

و بازبی مها با می گرید...

چمانش را آرام می بندد... داخل ضریح را تصور می کند.

سپری، سنگ هایی، شاید نیزه؛ نه نیزه هایی!

لوز سبزی،! و بلندی هزار خاکی تازه ای را که با انگشتان علی بن الحسین( علیه السلام) رویش حک شده است:

« یا اهل العالم قتل الحسین بکربلا عطشانا...»

زن... به آغوش کربلا رسیده است!

اشک های یخ زده اش حالا دیگر هق هقی شده اند که لحظه ای امانش نمی دهند!...

کار نشد نداشت!!!

آرام است. آرام آرام... اما دلش غوغاست!

گره دستانش را ره زور از ضریح باز میکند... ضریح را نوازشی کرده، بوسه ای میزند و صورتش را بدون اینکه از اشک پاک کند به ناچار از ضریح جدا می می کند!... عقب عقب می آید... نگاهش را    برنمی دارد... خم می شود... نگاهی دوباره از عمق جان می کند... آهی... و سلامی!...

و آنگاه که آهسته و آرام بیرون می رود، دلش می ماند!

نسیم هوای قم، نبر بالای در را با عکس بین الحرمین اش تکان تکان می دهد...

« کار گاه ساخت ضریح امام حسین(علیه السلام) »

 

آخرین بازدید عمومی ضریح مطهر امام حسین علیه السلام تا دوهفته دیگه بیشتر نیست بعدش می برندش کربلا...

/ 10 نظر / 62 بازدید
تسبیح

یا امام غریب دلمان را صفا بده و بعد عاشقمان کن!!

صدر

کربلا............. انشاالله قسمتت بشه[عینک]

الحمدلله

سلام عليكم همسنگر بزرگوار وبلاگ پر محتوايي داريد مطالب زيبايي بود حتما وقتي بروز شديد منو خبر كنيد خوش حال ميشم به وبلاگ من هم سري بزنيد لطفا نظر دادن فراموشتون نشه اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم ياحق

زهرا

ای وای... :( این متن مثل آوار رو سرم خراب شد... زیارتت قبول بانو...![افسوس]

محمد اطهری نیا

سلام وبلاگ خوبی دارید. با مطلبی به عنوان شعر بی نقطه علامه حسن زاده آملی درباره پیامبر(ص) بروزم. به ما سر بزنید نظر فراموش نشه. یا علی

سپنتا

زمستان خسته شد از بی بهاری جهان می لرزد از این بی قراری گمانم جمعه ای باقی نمانده خدایا تا به کی چشم انتظاری اللّهم عجّل لولیک الفرج... .[گل][گل][گل][گل]

آشنا

سلام هم حجره اي! ببخش كه چندوقتي بهت سر نزدم! تواين چند وقته خوب آپ كرديا بيا سراغم درپناه يزدان...